در میان گیسوانم گم شده برق امید و زمین خیس نقش میگیرد از وجودم
قطره هایی پر از حرف تابلویی پر از نم است در میان جای پاها
چه تهی ست دستان ابر کبود و من خود ابری می شوم : غمگین ٬ مرطوب
آسمان رویا سبز نخواهد بود در انحنای خستگی دست ها
و دیگر چشم ها خیره به آسمان خیس نمی شوند
نگار من ای شعر
رازگونه ببار بر دستانم
که سخت است
طاقت این همه فن در خشکی علوم
و دیوار
لال شده است
آن گونه که درخت می داند
و نمی گوید
آن گونه که تیربرق های
کوچه مان
می بارند و
نمی بینی و دیوار
تا دم مرگ هیچ نگفت
جز اشهد
ماهیا وقت مردن لبخند می زدن
روی سفره شب ستاره ها چشمک می زدن
نکنه تو کهکشون
ستاره ها شکل شقایق نمی شن
توی راه آسمون آدما رنگ دقایق نمی شن
نکنه خورشید
طلوع و غروب آدما یادش بره
هدف از اومدنا و رفتنا یادش بره
نه بابا .....
ماهیا الکی لبخند نزدن
توی این گنبد دوار
آدما صلح و صفا رو دوست دارن
در آخر سرفصل این زندگی بارون مهر و وفا رو دوست دارن


غروب بهار سرخ گشته
دریا را می شود در
سرخی چشمانت
در آبی آسمان وجودت
بی مهابا ترکیبی از غروب بهار دانست
ای آبی ترین غروب رویا ..... بی مهابا ببار
که رزها سرخی شان را
بخواهند از چشمانت
نی بی صدا می بارد اشک
می نوازد گوش
می سراید نغمه های بی ریای سکوت
هنوز خالی ست
و هوا بارانی ست
که باز قلقلک می دهد حنجره را
و پارک دیگر
بوی چمن نمی دهد
سیگار٬سیگار٬ سیگار
"بس است آقا"
گل های بیچاره خفه شدند
و نیمکت
مظلومانه آسم گرفته
و تو نمی فهمی
سنگ فرش های این پارک
از ته سیگارت
سوختند
و کسی آب نریخت
حتی آتش نشانی هم
دلش نسوخت
****************************
آسمان درخشید
درخت چشمک زد
میوه ها با تپش باد رقصیدند
و تنه سخت و با تحمل
با صدای باران
لرزه بر اندام های چوبی شان افتاد
دیگر با شاخه های شاکرشان
برای خدا بای بای نمی کنند
و همچنان از خدا
طلب ریزش اشکان آسمان
کرده اند
شب آوای من است
خورشیدک بهار چشمک می زند بر آبی چشمانت
که موجگونه می باری بر ساحل سنگی
ناهمگونی آسمان و دریا
ابی و آب و هوا . . . . .
شب بی پروا آبی هر دوشان را مکیده است
و ناله های بی احساس
خفته است
در آستین نمناک سحر
آبی چشمانت را
رویاگونه می بارم خورشید آوایت را
در کدامین خاک افسونگر پرواز
می آسایی باد
بر گیسوان هستی من
که ناعادلانه پر میگیرد اشکان خالی مهتاب