از برای آسمان متر می کنم
و بزاز را سوار بر رنگین کمان
می نهم تا باران چشمانت
اندازه شود
چگونه لبانم بر سکوت دوخته شوند
که یارای گفتنم نباشد
مرا در چاله های پای چشمانت
گود کن
تا با اشک هر روز
خاک من شسته شود
ای که چشمانت را غبار غم رسیده
بابا کردنت بوی خدا می داد
بر لبانت بهانه عرش دویده
چادر مشکی تحمل دل رنجیده ات نداشت
تن کبودت عاشقانه صدای خاک شنیده
تن پوسیده زمین را به لرزه افکند .......... و روح سبز سرزمین فدک با نام
سفینه: النجاح بوسه ای از وجود کبودت گرفت
و دنیا بی نور شد